ناپلئون هم عاشقت بود در
جنگ های تن به تن به تن
بتن
بتن
بتن
بتن این کرم پیله سخت سست عشقم را به دلت ! که به
دام و
به دام و
به دام و
به دامن تو خورده شود بهتر از
فریاد و
فریاد و
فریاد و
یاد تو اینجا باشد هم میکشد! پس
بهتر و
بهتر و
بهتر و
بهتر
تر و ترانه ی غم بخواند و
بمیرد و
بمیرد و
بمیرد و
و رد کنی عشقش را و بگذاری به دست ِ
باد و
باد و
باد و
باداباد عمرش در خاطر بماند به هیچ
به هیچ و
به هیچ و
وبه هیچ و
هیچ ندارد بهانه است و بهانه کرم است بر ریشه ی
درخت و
درخت و
درخت و
رخت برنکشی از حیاط و
حیاط و
حیاط و
حیاط
که حیات میدهم از دست که اگر دست بماند به زیر ِ
تبر و
تبر و
تبر و
تبر
بر و ساقه نمیشناسد دیگر! که خشک میشود اگر درخت باشد و میمرد اگر عابر باشد از پاییز زود
آمده و
آمده و
آمده و
مده دامان به دستم که دست به جای ماند در سطرهای بالا و قد ی نداریم و قدری ، که بکشمش
پایین و
پایین و
پایین و
این تن به قربان شما آقا یا خانم سلمانی ! دست از سر ما
دست از سر ما بردار و
بردار و
بردار و
بردار و
بردار و
بردار
که بر دار است سر ! که ما در عهد خود سری داشتیم و
سامانی و
سامانی و
سامانی و
مانی در برم ای تن به دندان بسته، ای خاتون ِ
خاتم و
خاتم و
خاتم و
تم و
تم و
ماتم و
ماتم و
تم و
تم و
تمدید نمی کنی فرصت مرگ را در آغوشت ؟
سهم من
از تمام انرژی هایی که
راس ساعت ۶ صبح
در دنیا پخش میشود
.
.
.
دختر مدرسه ای است
که از سرویش جا مانده
و من باید
در راه رساندنش به مدرسه
عاشقش شوم.
کنار این پنجره که از این سر من تا آن سر من باز است می نشینم.
باد را گوش میدهم از آن گوش تا آن گوش .
دلخوش کرده ام باد صدای توست که لهجه اش عوض شده .
دلخوش کرده ام باد صدای توست که لهجه اش عوض شده .
امروز که فقر بود . امروز که زندگی سوار موتوری بود و یا داشت بین شن های بیل وول میخورد ، امروز که زندگی اینجا زیر همین پل بین بساط گل فروشی پسریست، دل خوش کرده ام که باد صدای تو است که لهجه اش عوض شده .
دلخوش کرده ام آن قدر اینجا منتظر میمانم تا انتخاب طبیعی مرا حذف کند.
دل خوش کرده ام باد صدای توست که لهجه اش عوض شده . دل خوش کرده ام که زندگی داخل کاپوت ماشین خوابیده. دلخوش کرده ام باد صدای توست که لهجه اش عوض شده. دلخوش کرده ام به همین ها. شاید امروز که فقر بود و سایه ای و بویی بر دوش شهر ، فردا همین ها نباشد. پنجره را باز میکنم از این سر من تا آن سر من . و فقط به باد گوش میدهم .
به او خبر دهید من پنجاه ساله شدم. این نامه را همینجا میشد تمامش کرد. ولی برای تو ای پسر شانزده ساله .
اول و آخر دنیا رها شدن ندارد .بن بست دارد . تولد بی ادبیست . ادب آداب ندارد . قیژ. قیژ . این خط ترمز . . این لیقه این دوات . این تن. این خون .این استخوان .این زخم. این آسفالت بخیه خورده . این خط شکسته .هیچ کدام آداب ندارند.
نوشته شدند که چیزی روی من هم نوشته شده باشد . این هویت شکسته . این زخم .این خون . این درد مد دار.
این مدار . این مدارا . این این ب کشیده تا برزخ . این الف بلند تا آسمان .این ر رسوایی. این الف فلج آدم . این نون نامه . این باران آبی کبود. ابن رنگین کمانی که تو را روی این خاک رویاند. هیچ کدام آداب ندارند.
این تمرین من
من
من
من
من
من
این تمرین خطوط را بپیچ
سیگارش کن
بکش
دودش کن
از سوراخ اوزون دودش کن بیرون.
بریز .
خاکسترش کن.
کشیدنش آداب ندارد .
خلاصه اش کنم برایت
برای تو ای پسر شانزده ساله. من هنوز هم دستم میلرزد.
هنوز هم هر وقت این دختر بچه سمج را سر صف میبینمش چون موهایش فر بیشتری دارد عاشقش میشوم. هنوز هم وقتی پای تخته مینویسد داس، " من " میشکند.
من یک " من " شکسته هستم . آنقدر "من" به این جا کفشی نگاه میکند تا آب شود و این خانه را برای همیشه ترک کند . ترک کند . ترک کند . ترک کند. لعنتی ترک کن . ترک کن این خانه را که دیوارهای اش پوست انداخته اند. پنجاه ساله شده اند. لعنتی بمیر. بمیر لعنتی. بمیر.
من حالم خوب است . "من" حالش خوب نیست.
